تبليغاتX
نیمه ی گمشده ی من

خداي من....

 

تنهایم

و تو هر لحظه مرا در تنهایی ام غرق می کنی

ژرف تنهای ام چیزی نیست جز خاطره

از آن میگریزم

تو را باور کردم

و دستانت را که دست نیازم را می گیرد

گرمایش را حس کردم

اما تو هر لحظه دستانت را از دستانم بیرون میکشی

مرا پس می زنی

گویی از من می ترسی

از بنده ات می گریزی

من بنده ناچیز توام

دستانم را دوباره بگیر ، مرا غرق در آغوشت کن

باز گرمای وجودت را حس خواهم کرد

تنهایم مگذار

یک امشب فقط خدای من باش

خداااااااااااای من


 

!! نوشته شده توسط خورشید | 0:0 | یکشنبه دهم خرداد 1388 •

شب....

هر شب

وقتی که از پشت التهاب پنجره

رو به معصومیت مهتاب

قطره های باران را

یک به یک می شمارم ،

در انتظار به لحظه ای جاری ام

که نرگس چشمانت

از بلندای فلق ِدیداربشگفد

و بهمراه گرمای نگاهت

سر زند صبح امید.

و تا آن زمان ای خورشید من

لحظات انتظار کماکان می بارد.

و من نیز جاری ام

هر شب ....

!! نوشته شده توسط خورشید | 17:59 | شنبه نهم خرداد 1388 •

به بهانه غیبت بلند دوست

 
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها......
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا
باشد!

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها.....
هر روز بی تو
روز مباداست!


 

قیصرامین پور

!! نوشته شده توسط خورشید | 14:22 | یکشنبه سوم خرداد 1388 •

خطابه ای برای ابلیس....

 

ميـــــــــــــــــــــــــــــــــدان , هم آوای تو

يک صدا در لايه های قداست آسمانی تو را آواز می کنند

همه دســـت های شان بالاست

بخنــــــــــــــــــــــــد

آری ؛ آرام و با وقار چونان فرشتگان وحی

اينک آدميان اين زمين تنديس تو را بر سر خانه های شان آويخـته اند!!

بيا ببين که سفــــــــــــره ها همه مملو از دستــــــــــرنج توست!!

لبخند بزن

زمان و زمانه حکم فرمان تو را ممهور به هزار کلام مقدس صادر کرده !!؟

تا کجا رسواييت را دســت های مهربان کودکی

يا نگاه سخـــــــــــــــاوت مردی

بر ميــــــدان شهر آواز دهد

سيب ممنـــوعه ات

بی هيچ تلاشت بلعيده می شود

تا کجا در ميـدان شهر نقش تو را بر دار کشند!؟

 

!! نوشته شده توسط خورشید | 22:21 | چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 •

آيا....

 

باز امشب

من در این فکرم

که آیا می شود بی تو

دمی مهمان شادی بود

و آیا می شود با تو

همیشه تا ابد میزبان یاری شد

وگر آنسان که من می خواهمت

سویم بیایی

غریبانه نگاهت نخواهم کرد

 

!! نوشته شده توسط خورشید | 21:52 | چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 •

....

 

و دیگر تو را در رویاهایم شریک نخواهم کرد

نه به وعدهُ اشکهایت

و نه به وعدهُ شعرهایت

و دیگر عاشق نخواهم شد

نه به دیدار چشمانت

و نه به لبخند لبهایت

وزین پس دگرگونه خواهم زیست

دگرگونه خواهم شد

و شعرهایم را

دگرگونه خواهم خواند

 

!! نوشته شده توسط خورشید | 21:26 | چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 •

حضرت ملک....

 

ميخواهم امشب دعا کنم

دعا کنم که هيچ گاه فراموش نکنم، در اين دنيا مسافري بيش نيستم

ماندني نيستم

رفتني ترين منم

...

اميدوار باشم که هميشه بدانم روزي خواهم رفت

مثل همه ي رفته ها

مثل همه ي گذشته ها

...

ميخواهم امشب آرزويي داشته باشم

و آرزو کنم که يادم نرود

نگاه کردن به ثانيه شمار ساعت، وحشتناک ترين کار دنياست

...

...

...

چقدر مانده تا آخرين ثانيه ي حضور در عالم خاکي

الا حضرت ملک مرگ

ميخواهم مقدمت را آب و جارويي کرده باشم

ميخواهم بدانم آبي و جارويي تدارک کرده ام برايت...!؟

ميخواهم بدانم از کدام مي فروشي، گل و گلابي، ميتوان ابتياع کرد برايت

فداي جاي بوسه ات

قربان قدوم مبارکت

آرام بيا

آهسته آهسته

مهربان و خرسند

...

...

...

آيا کرده ام آنچه خدا خواست...!؟

يا فرمان عقل ناچيزم را دين و آيين خود قرار دادم...!؟

آخر اين عقل که مخلوق همان خداست...!؟

...

کشکول گدايي ام را ببين.. اي مهربانترين

ببين چه ميخواهم

...

آيينم را خواست خودت قرار ده و نه خواست من

خودت را به من بشناسان

و مگذار تو تنها بتي باشي در قلب من، ساخته ي ذهن من

ابراهيمت را در قلب من فرود آر، اي عزيزترين

...

...

!! نوشته شده توسط خورشید | 14:15 | سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 •

....

 

صبا گر چاره داری وقت وقتست

که درد اشتیاقم قصد جان کرد ....

 

 

!! نوشته شده توسط خورشید | 16:29 | چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 •

حرف دل....

 

اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم

کسي که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم براي خودم تنگ مي شود آري

هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم

نشد جواب بگيرم سلام هايم را

هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را؟

اشاره اي کنم انگار کوهکن بودم

 

!! نوشته شده توسط خورشید | 22:5 | سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 •

آن روزها....

 

آن روزها رفتند

آن روز هاي خوب

آن روز هاي برفي خاموش

و فکر مي کردم به فردا

آه  فردا

آن روزها رفتند

آن روزهاي خواب و بيداري

آن روزها هر سايه رازي داشت

آن روزهاي عيد

دستي که با يک گل

از پشت ديواري صدا مي زد

يک دست ديگر را

و عشق

که در سلام  شرم آگين خويشتن را بازگو مي کرد

ما عشقمان را در غبار کوچه مي خوانديم

و عشق بود آن حس مغشوشي که در تاريکي هستي

نا آگاه

محصورمان مي کرد

آن روزها رفتند

و گم شدند آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها

و دختري که گونه هايش را

با برگ شمعداني ها رنگ مي زد

آه

اکنون زني تنهاست.

 

!! نوشته شده توسط خورشید | 18:33 | سه شنبه ششم اسفند 1387 •